مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
153
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> پيش وى نشسته بودم . به من گفت : « پيش عمو زادهات برگرد وبگو كه يارش نمىداند أو كجاست ، خودش را به زحمت نيندازد . » گويد : برخاستم ، بروم . زايده بن قدامه بن مسعود پيش جست وگفت : « پيش تو مىآيد ، به شرط اينكه در أمان باشد . » عمرو بن حريث گفت : « از جانب من در أمان است . اگر در بارهء أو چيزى به أمير عبيداللَّه بگويند ، پيش وى به شهادت مىايستم وشفاعت مىكنم . » زايده بن قدامه بدو گفت : « به اين ترتيب ان شاء اللَّه به جز نيكى نخواهد بود . » عبد الرحمان گويد : « برفتم وزايده نيز با من پيش مختار آمد . گفتهء ابن أبي حيه را با سخن ابن حريث بدو خبر داديم وقسمش داديم كه سبب زحمت خودش نشود . پس أو پيش ابن حريث آمد ، سلام گفت وزير پرچم وى نشست تا صبح شد . مردم از كار ورفتار مختار سخن آوردند وعماره بن عقبه بن أبي معيط پيش عبيداللَّه رفت وقصه را با وى بگفت وچون روز برآمد ، در عبيداللَّه بن زياد را گشودند وبه مردم اجازه دادند كه مختار نيز با ديگر كسان به درون رفت . عبيداللَّه بن زياد أو را پيش خواند وبدو گفت : « تو بودى كه با كسان آمده بودى تا ابن عقيل را يارى كنى ؟ » گفت : « من چنين نكردم ، بلكه آمدم ، زير پرچم عمرو بن حريث جا گرفتم وشب را تا صبح با وى بودم . » عمرو گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ! راست مىگويد . » گويد : عبيداللَّه بن زياد چوب را بلند كرد وبه صورت مختار زد كه به چشمش خورد وپكلش را وارونه كرد وگفت : « نزديك خطر بودى ، به خدا اگر شهادت عمر نبود ، گردنت را مىزدم . به زندانش بريد . » پس أو را به زندان بردند ، بداشتند وهمچنان به زندان بود تا حسين كشته شد . گويد : پس از آن ، مختار كس پيش زايده بن قدامه فرستاد واز أو خواست كه در مدينه پيش عبداللَّه بن عمر رود واز أو بخواهد كه به يزيد بن معاوية بنويسد كه به عبيداللَّه بن زياد بنويسد كه أو را آزاد كند . گويد : زايده بر نشست وپيش عبداللَّه بن عمر رفت وپيغام مختار را بداد . صفيه خواهر مختار كه زن عبداللَّه بن عمر بود ، از زندانى بودن برادرش خبر يافت ، بگريست ، بناليد وچون عبداللَّه بن عمر اين را بديد ، همراه زايده به يزيد بن معاوية نوشت : « اما بعد ، عبيداللَّه بن زياد ، مختار را كه خويشاوند من است بداشته است ، دوست دارم آزاد شود وكأرش سامان گيرد . خدا ما وترا رحمت كناد ، اگر خواهى به ابن زياد بنويسى كه رهايش كند ، بنويس وسلام بر تو باد ! » گويد : زايده بر مركب خويش ، نامه را به شام پيش يزيد برد كه وقتي آن را بخواند ، بخنديد وگفت : « أبو عبد الرحمان شفاعت مىكند وشايستهء اين كار است . » پس به ابن زياد نوشت : « اما بعد ، وقتي نامهء مرا ديدى ، مختار بن أبي عبيد را رها كن وسلام بر تو باد ! »